تا حالا ... تا حالا شده قلبت سنگین بشه ... یه جوری که سخت باشه حملش ... یه جوری که تو رو از زندگیت پرت کنه ... الآن اینطوریم. بعد هی خدا رو صدا کنی ... آخ خدا بیا دلمو بگیر ببر با خودت ... خیلی خستم ... سنگین شده ... این همه انرژی توشو تاب نمیارم ... منو ببر ... قلبمو بگیر ببر ... قلبم که مال تو.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 19:52
از دود سیگار ، خنده های بین ویسکی ، حرف های عجیب ، مستی های پشت سر هم ...
فرار کردم که به تو برسم
فکر نمی کنی تنهایم؟ که وقت دیدارت است؟ وقت مستی های عجیب عشق من و تو نیست؟
٭ یه نفر اومد گفت این پست مناسب من نیست! اولا که من قدیسه نیستم دوما من نه لب به سیگار زدم نه ویسکی فقط به شدت بهشون دعوت شدم.همین
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 2:14
تا حالا ... تا حالا با خبر مرگ پا نشده بودم از خواب.. چه عـ جــ یــ ب ... راستی دختر عمو دیدی نوید به قول خودت عن نبود .. تو ماه رمضون رفت .. من و تو موندیم .. یه عمر آزارش دادی ... بچه بود .. مگه نمی دیدی انقدر احمقه ... هان؟
دیدی ۵ دیقه مونده بود برسه به خونه.بوووم تصادف
چه عجیب بود. منم ۲۱ سالمه. نزدیکه مرگ...
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 5:38
کویرم
من بی دوست داشتن تو کویرم
کویر زیباست
ولی مگر نهایتا چند وقت می توان مدام دوستش داشت
یک روز دو روز یک هفته ...
تحمل آفتابش آسان نیست
هر آن ممکن است عقربی پیدایش شود چیزی در من را نیش بزند
یا خارهایش ...
کویر زیباست ولی
دریا نیست
جنگل نیست
مرد من.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 5:38
اولش که برداشته بودن تو پیج نوشته بودن شاسته :/ :)))))))))) بعد از مدت ها انتظار بالاخره امروز برنامم پخش میشه.
ساعت ۶.۵ از شبکه ۲ امروز
دوس داشتید ببینید
من قسمت دومشم یعنی دو بخشه برنامه امروز
اونجایی هم که ضبط شده خونه ی ما نیست:))) همینطوری گفتم بگم شاید جالب باشه براتون!
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
برای رفاقت با میم بیشتر از همه ی رفقایم خون دل خوردم و او به شیوه ی خودش به من پاسخ داد. با بی توجهی تقریبا محض. ولی میم! تو باعث شدی قدر این همه رفیق جان و دلی در زندگیم را بیشتر بدانم. همه مثل تو نیستند
ممنون میم :)
خداحافظ میم :)
راه خروج قلبم از این سمت است.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
"… در آن وقت قلب مومن درونش آب می شود، مثل آب شدن نمک در آب. زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارد. مومن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند، او را می خورند و اگر ساکت شود، دق مرگ می شود."
محمد امین (ص)
روزگار رهایی ص ۳۵۵
#آخر_الزمان
+ حدیث سنگینیه ... حدیث خیلی سنگینیه ... از اعتبارشم مطمئن شدم ... با وجود اینکه نهایتا ۷۰-۸۰ سال بیشتر زنده نیستیم (مگه اینکه به شدت استثنایی باشیم) خوش به حال مومنان. اونا برنده های واقعین.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
خب میدونی من ! اشتباهاتو به یه شرط میبخشم اونم اینه که بار آخرت باشه :/ بد میبینیااااااا حواست باشه...
بخشیدمت برو خوش باش.
:)
+ یک وقت هایی درهایی به رویم بسته میشوند بعد میروم ببینم چرا و میبینم خودم نگذاشته ام درها باز شوند چون با خودم کنار نیامده ام... بعد که خودم را میبخشم انگار یکی دستش را میگذارد رو دکمه اتوماتیک باز شدن خیلی از درها.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
بگذار رک بگویم
که در مخ پرداد ِ این دختر خرداد چه می گذرد
درد من دنیای بی عشق است
همین .
+ در تکاپوی تبدیل دنیا به جایی بهتر . جایی عاشق تر ... همراه شوید لطفا :) ما اندک نیستیم ... می توانیم به اذن او.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 21:57
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
شمس الشموس من
مهربان ترینم
روحم زخمی آدم هاست
به اشتباه دستشان افتاد
خش انداختند و
بعد گفتند سوتفاهم بود
بعضی هم هیچ نگفتند
غلط از من بود
که روحم را بیخود دادم به این و آن
اینجا دلی می ترسد نباشی...
که بمیرد...
که دق کند...
مهربان ترینم
مرا ببر و نیاور
فقط همین
......
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
بعضیا وقتی سال جدید اومد یه پست گذاشتن گفتن از نظر خودمون این پستا تو سال قبل واسمون با ارزشتره و لینک دادن. از کارشون خوشم اومد ولی هیچ وقت وقت نکردم خودمم این کارو بکنم. الآن میخوام محبوب ترین پستمو بذارم اینجا. اگه خواستید بخونید
٭
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
خنگ بای تف خورد.
نفهمیدین؟! خب لطفا سریعتر بروید فارسی را پاس بدارید
معنای حقیقی لغات در فارسی:
خنگ = اسب
با = آش
تف = گرمی
هیچی دیگه همین جالب بود نه؟ =| تا برنامه ی بعد خدا نگهدار
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
بعد یک روزی من و تو دوتایی می نشینیم و فرت و فرت و راه و بیراه به این روزها می خندیم
هار هار هار هاااااررررررررر....
اصلا یک وضعععی.
حتی اگر یک دقیقه ی دیگر هم زنده نباشم من یک روز بالاخره تو را خواهم داشت.جایی دیگر
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:21
اتفاقی که امروز برام افتاد رو عینا و بی مبالغه میگم و قسم هم میخورم که راست میگم و قضاوت به عهده شما.
توی صف رای ایستاده بودم و تو محدوده ی خودم فقط من بودم که چادر سرم بود و حتی مامانمم چادر سرش نمیکنه. یه پسربچه ی ۶-۷ ساله که صورت کثیفی داشت و تو دستش یه کیسه پر از لواشک های فروشی بود و دور مچ دستش یه ربان بنفش و یه ربان سبز بود ، مستقیم سمت من اومد و گفت: به کی رای میدی؟ بعدش نگاه مظلومانه ای کرد و رفت.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم"
٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛)
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
بهم گفت "تنهایی مرد من خیلی بزرگه نمیدونم با این همه تنهایی چی کار کنم..."
یه بار دیگه بهم گفت "واسه چشماش می نویسم...فقط واسه چشماش..."
راستش قبلا گاهی نگران می شدم که تنهایی تو چقدر است؟ خیلی بزرگ؟ تاب می آورم؟ کنار می آیم؟ تو با تنهایی من کنار می آیی؟ ولی حالا دیگر از این حرف ها نمی زنم ،
لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها
+ وقتش نیست.کنار آمده ام.الحمدللّه ِعشق.:)
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
تو پیش دانشگاهی واسه هرکسی یه لقبی گذاشته بودیم. ماساژور. خواننده. نازنازی. من اما موخِر بودم. من همش دیر میومدم. قضیه به پیش دانشگاهی برنمیگرده. از راهنمایی به بعد... دیر...
هنوزم دیر میکنم خیلی وقتا... زهره هم تو گوشم ویز ویز میکنه تقریبا هربار که یکم زودتر بیدار شو یکم زودتر فلان کن یکم آدم تر باش و اینا ... و خستم از دیر کردن... خیلی خستم...
نگرانم که اون جایی که دیرکردن خیلی ناجوره
اونجایی که خدا میگه بیا
باز دیر کنم. باز دیر کنم.
...
بعد بگن اومدیا ، ولی دیر ، برگرد/
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 12:16